دير زماني است مرا رها كرده ايي...

دير زماني است پنجره ي اتاقم غبار غم گرفته و حتي نگاهت پنجره را روشن نكرده...

دير زماني است دستهايم سرد و كرخ شده و دستم به هيچ كاري نميرود...

دير زماني است انتظار را،‌عوض كرده ام با نبودنت...

دير زماني است ديگر دلم نمي خواهد صبح چشم باز كنم و باز هم ....

دير زماني است زندگي...

بس است ديگر اين دير زمان....

يا بيا، يا مرا از بي تو بودن ها خلاص كن.

پس چي شد" ان مع العسر يسرا.... "