خلوت و تولد حقیقت

باید بروم در خلوت سرخ

                                                   تا بتوان ترانه آگاهی بخوانم

و خدا است تنها پناهم

                                                  خلوت، تولد حقیقتم خواهد بود.

باور نکن تنهایی ات را

باور نکن تنهاییت را 
من در تو پنهانم ،تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه عشق

بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی

من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با تو ام منزل به منزل

به دنبال حقیقت

امروز تصمیم دارم بعد از یک مراسم عذر خواهی ،با تشریفات عالی از دلم بنویسم. برای آنکه بماند.

آهای تو...

تویی که هنوز با دلت، این عقیق مقدس سر جنگ داری. به حرفهام گوش کن. شاید روزی، ساعتی ،و ثانیه ایی دیگر فرصت برای شناختش نداشته باشی.

عقیق آسمانی من....

دوست دارم از همین امروز به دنبال آنچه در ابتدا همراه تو در وجودم نهاده شد باشم.

و هر آنچه که یافتم برایت بازگو کنم.

تا بازگردی به آنچه که بودی.

به همان شکل اولت.

همان روز اول آشنایی مان.

همان روزی که خدا

تو را در وجودم نهاد.

دل مشغولی هایم...

از همین چند سال گذشته شروع می کنم.

از سالهای دانشگاه....

از روزهایی که من فراموش کردم در سینه ام چیزی هست که بیشتر باید مراقبش باشم.

دل از من توجهه بیشتری می خواست.

آن هم نه برای دیگران.فقط فقط برای خودش.

من نمی توانستم به حرفهایش گوش بدهم. آخر سرگرم دل مشغولی نبودم، مشغول خودم بودم.

به نظر من دل مشغولی در مورد من مصداق نداشت.دل من با دل همه فرق داشت. اون هنوز آسمانی بود و من فراموشش کردم و فقط برای چند سال فراموشش کردم و حالا از دلم عذر خواهم.

مرا ببخش.


مختاری....

ما اختیار خود را تسلیم عشق کردیم


همچون زمام اشتر در دست ساربانان

یادم نیست...

خیلی سعی کردم از آن روزهای اول آمدنم به دنیا، جایی که احساس می کنم متعلق به آن نیستم بنویسم. و راست بنویسم. اما....

اما نشد. نه یادم می آمدم و نه دوست دارم از چیزهایی بنویسم که از خودم نیست و گاهی هم از دلم بر نمی آید.

باید بگویم بعد از آن روزهای سخت، که بر من گذشت. تصمیم گرفته ام دیگر از دل ،تنها شریک خودم در داشتنی هایم و نداشتنی هایم بنویسم و تنها برای خود او.

عقیق آسمانی من، سالهاست در پی داشتن دوست است همانطور که من در پی داشتن همدم بودم.

ولی چند صباحی است همدیگر را یافته ایم.

قرار است دل را بنگارم بر صفحات وب همانطور که بر صفحات سفید دفترم نوشتم. انگار بیشترین چیزی که می ماند در این دنیای فانی و هم در سرای ابدی ،آن است که بین  منو دل می گذرد.

او از همان اول معرفه بود.

فریاد زد...نه!!!و من هم، با او، هم صدا شدم.هر دو، از آمدنمان ناراضی بودیم.نامش را که پرسیدم، پاسخ داد:دل.

اما من نتوانستم خودم را، معرفی  کنم. چون هنوز خود را نمی شناختم.

شرح دل

اینجا قراره من و دل با هم بنویسیم...