خيال كن كه غزالم

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد

ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد

به کارآنکه برون ازبهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

دلم به کشتی کربت، به طوف لجه غربت
چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد

شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد

جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد

خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیف
تد


الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

لهجه ي دل من


من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست
 
تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست
 
عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست
 
خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست
 
سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟
 
قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟
 
"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست
 
 این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست
 
ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست
 
انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست
 
ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

دلت را بسپار دست هواي پاك....

اين روزها اگه خواستي دلت رو بسپاري دست آب و هوا

حداقل بسپار دست آب و هوايي كه غبار نگرفته.

بسپار دست آب و هواي پاك....

چند روزي مسافرت رفتم شمال...


مقايسه زيبايي ها سخت است.

اما دياي عطوفت امام رضا وقتي براي اولين بار توانستم راحت ضريح رو در آغوش بگيرم كجا و درياي شمال كجا...

وقتي از آقا خواستم فقط يك لحظه بتوانم نزديك ضريح شوم و درهاي حرم بسته شد..

وقتي تنهاي تنها رسيدم بالاي سر حضرت

وقتي احساس كردم حضرت باران نشسته اند مقابل من و من...

وقتي بزرگي و دريايي بودن ايشان را با تمام وجود حس كردم كجا و

درياي شمال كجا..

اينها را دلم مي گويد

آنكه احساسش صادقانه است.



تقديم به آقايي كه نگاهم را سپرده ام به ضريحش....


اغاز و پايان من

 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
 آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
            زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
    آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
     آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
       در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
         رمز طلسم بسته چشمان من تویی
 

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

     تنهای من ! نهایت عرفان من تویی



دلتنگي هاي منتظر

دير زماني است مرا رها كرده ايي...

دير زماني است پنجره ي اتاقم غبار غم گرفته و حتي نگاهت پنجره را روشن نكرده...

دير زماني است دستهايم سرد و كرخ شده و دستم به هيچ كاري نميرود...

دير زماني است انتظار را،‌عوض كرده ام با نبودنت...

دير زماني است ديگر دلم نمي خواهد صبح چشم باز كنم و باز هم ....

دير زماني است زندگي...

بس است ديگر اين دير زمان....

يا بيا، يا مرا از بي تو بودن ها خلاص كن.

پس چي شد" ان مع العسر يسرا.... "

رزق و روزي

بعد از مدتها دوباره توفيق شد بنويسم.

اين مدت بدجور درگير خودم بودم براي همين دلم نمي خواست بنويسم.

زندگي با همه ي زيبايي هايش و با همه ي نازيبايي هايش مي گذرد.

تنها آنچه براي من و تو باقي مي ماند رنگي است كه بر دلهامون مي زنيم.

امروز مي خواهم داستان رزق و روزي رو بگم.

داشتم سخنراني جلسه اخلاقي مرحوم دولابي رو گوش مي كردم كه اين داستان به دلم نشست. اميدوارم به دل شما هم بشينه.

يه روز سه تا فقير ميرن مسجد. بعد از نماز كنار درب مينشينند تا كمكي بگيرند. اولين فقير مورد حمايت پيامبر(ص) قرار مي گيره و به خانه ايشان مهمان مي شه. فقير دوم مورد حمايت امام علي (ع). و فقير سوم در مسجد مي مونه.

با خودش ميگه وقتي اولي رو محمد(ص) با خود برد و دومي رو علي(ع)،‌حتماً‌من مهمان خدا خواهم بود. شب تا صبح به سقف مسجد خيره ميشه تا شايد از آن روزنه چيزي از طرف خدا برسه.

اما تا صبح خبري نميشه. صبح آن دو فقير آمده و تعريف ميكنند كه در نزد پيامبر نان و نمك و در نزد علي (ع) نان و سركه مهمان بوده اند. از او سئوال مي كنند پس تو چه؟ و او از شكم گرسنه اش مي گويد و اينكه خدا رزق او را دريغ كرد.

به نزد پيامبر مي روند و مي فرمايد: نهايت اينكه شما دو نفر غذا خورديد اين بود كه سر به آسمان بلند كرديد و شكر كرديد ولي اين دوست شما تا صبح سر به آسمان بلند داشت. و اين از لطف خدا بود.

گاهي خدا رزق ما را از انجا كه درخواست مي كنيم عطا نمي كند.


انار دل...


دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

دلِ جامانده

و باز هم دعوت نامه شهدا رسید.

زپاره های دل من شلمچه رنگین است

سخن چو بلبل از آن آشیانه می سازم

سرو تن و دل و جان را به خاک میفکنم

برای تیر تو چندین نشانه می سازم

جای همه ی دوستان و همسفرهای چندین ساله ام خالی...


مهدی پروانه

بین من و دل ....

بین دل، این عقیق آسمانی و تو....

اینجا هویزه ،سال اول که وارد این بهشت شدم ،با خودم آرام گفتم هر جا دل طلبید....

و کنار مهدی پروانه خودم را یافتم.


و حالا بعد از چند سال که مرا طلبیده ای، می ترسم که دیگر نتوانم بیایم هویزه، بنشینم کنارت و ساعتها صورتم را روی سنگ مزار تو بگذارم تا آرامش بیایم.

این دل از هر چه که بگذرد توان ندارد از  بوی جنوب ،آسمان شلمچه و احساس خوب پروانه ایی شدن بگذرد و سال جدید را آغاز کند بدون انرژی گرفتن از شهداء.

دل که این حرفها نمی فهمد، حالا که طعم این همه شیرینی را چشیده، چگونه باید اسفند را بگذرانم بدون...

علاج شوق....

   خورشید من بر آی

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

                                        جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان

                                     بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم

                                       باری علاج شوق گریبان دریدن است


شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت

                                         خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بوی تو ای خلاصه گلزار زندگی

                                            مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است .

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو

                                           هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

                                             تقدیر غصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به دام هرس گشت آشنا

                                             روزی « امین » سزا لب حسرت گزیدن است .

ای مخاطب شکوه های پنهان!

عموم آدمیان


علی الخصوص مدعیان عاشقی، در مقوله ی عشق، عوامند.


الفبای سختِ دوست داشتن را به ما بیاموز!


قهر قهر تا...

قهر کردن با اطرافیان گاه انقدر خود آدم رو میرنجونه که حتی با خودت هم...

آره با خودت هم قهر می کنی.

وقتی با خودت قهر بشی، همه میفهمن!

اونوقته که از این قهر خودت با خودت سوء استفاده میکنن و اون موقع است که اگه این خودت رو جمع و جور نکنی! میشی افسرده.

هر وقت با خودت قهر شدی سری برو از دلت در بیار.


آسمون

اینجا همش زمینه ...........

                              من!!!

                                     دلم آسمون می خواد

                                                                           آسمون......

دست خط استاد

باید از آسمان نوشت تا آسمانی شد....

هر چه بیشتر از زمین بنویسی زمینی تر می شوی...

دفترچه خاطراتم را باز کردم، مرداد ماه سال 1384 : دست خط استاد هنوز تازه و نو به نظر میرسه:

 برام نوشته:

تنها خداوند است که سزاور محبت و عشق است

                                                         چون کسی به آن زیبایی و جمال نیست.

آقا تهرانی


نمیدانم چطور متوجه میشدند که برای هر کدام از ما باید چه بنویسند تا سالها برامون درس تازه بماند.

باید قدم هام رو بزرگتر بردارم، دارم از آسمان دور میشوم.

عقیق زندانی

وقتی با تمام وجود سعی میکنم به آنچه در سینه ام می تپد فکر کنم عجیب دلتنگش می شوم.


وقتی دلتنگش می شوم قلبم فشار زیادی را متحمل می شود و من آنجاست که می فهمم تنها، همین عقیقی که در سینه ام هست می تواند من را بفهمد، با من گریه کند، با من باشد در کنار سجاده ام، با من باشد در لحظه هایی که به هیچ قیمتی حاضر به عوض کردنش با کسی نیستم، وقتی که روبروی گنبد نیلی جمکران هستم و ...عقیقی که در سینه من نهفته بیشتر از آن چه که فکرش را بکنی ارزشمند است و من هیچ وقت نفهمیدم و حالا که متوجه ارزش آن شده ام ترس از دست دادنش من را به تنهایی می کشاند. تنهایی که برای من پر از شلوغی و برای دیگران تنهایی است.

عقیق آسمانی من....

ای در قفس سینه ام زندانی...

هر گاه بال پرواز بیابم رهایت خواهم کرد.

به آنجا که به آن تعلق داری به حقیقت هر چیز، به روشنایی و به نور....

این را باور کن.....

شمع و سایه


میدونم مثنوی طولانیه ولی سعی کنید بخونیدش از استاد سایه(هوشنگ ابتهاج)زدم. آخه امشب وقتی کتاب سیاه مشق رو باز کردم این مثنوی باز شد و واقعاً به جا بود. امیدوارم برای شما هم جالب باشه.

دوش در عزلت جان فرسایی
داشتم همدم  روشن   رایی

شمع آن همدم دیرینه ی من
سوختن ها  را  آیینه ی   من

همه شب مونس و دمسازم بود
همدم  و  همدل  و  همرازم  بود
گرم می سوخت و می ساخت چو من
مستی خویش همی باخت  چو   من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
نه فغان داشت و نه شیون  داشت
گرچه می داد سر خویش به باد
خنده می کرد و به پا می استاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
شب   تاریک  مرا  روشن   داشت

همه شب سوخت و  آواز نکرد
به  شکایت  دهنی  باز   نکرد
شمع از سوختنش پروا نیست
که درین سوختن او تنها نیست
مرگ اگر عاقبت این ره اوست
نیز پروانه ی  او  همره  اوست
به ازین چیست که دو یار به هم
ره  سپارند   سوی   ملک  عدم
نه   یکی  مانده  گرفتار  و  نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز؟
به      امید     که  بسازم در سوز ؟
که  خورد غم  چو  در آیم  از  پای؟
خود که گرید چو تهی سازم جای؟
گر  بسوزند  پر  و   بال     مرا
که  خورد  هیچ  غم  حال  مرا
شب   تنهایی  و   روز   غم    من
کیست جز سایه ی من همدم من

سایه  را  دوش  حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
قصه می گفت و پریشان می گفت
تب مگر داشت که هذیان می گفت
کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟
من شب دوش شنیدم ، می گفت:
“ای  تن  خسته ی  رنجور  نزار
ای  به  جان  آمده  از یار  و دیار
چند  کاهد  ز  غم  و رنج تنت
که  تنم کاست ازین  کاستنت
شاعر سوخته دل درد تو چیست؟
ای گل تازه  رخ  زرد  تو  چیست؟
نوز  نشکفته  چرا   پژمردی
شاد ناگشته ز غم افسردی
شد  خزان تازه بهار تو چرا
زود  آمد  شب  تار  تو  چرا
عشق ناباخته بد نام شدی
دل  نپرداخته   ناکام   شدی
کس  ندیدیم   به  ناکامی  تو
عاشقی نیست به بدنامی تو
دگران از می غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
می ز هر جام که شد می نوشند
با بد  و نیک  جهان  می جوشند
نه  به   مانند   تو  نازک بین اند
هر کجا هست گلی می چینند
هر شبی با  صنمی   دمسازند
هر دمی دل به کسی می بازند
کام خود از گل و می می گیرند
نه ب ه  ناکامی  تو  می  میرند
گردش چرخ کسی راست به کام
که  ندانست   حلالی   ز   حرام!
تو  همه  عمر  غم  دل  خورده
خسته  و  سوخته  و  افسرده
نوز  ناگشته  جوا ن پیر  شده
اول  عمر  و  ز جان سیر شده

مردمی  کرد ه به  نامردم ها
نیش ها خورده ازین کژدم ها
دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
با همه خلق جهان یار شدند
چون رسیدند به تو مار شدند
آشنا     ی همه   و  تنهایی
راستی را تو مگر عنقایی”
شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
روشنایی  بشد  و  سایه   ببرد

باز من ماندم و این شام سیاه
آه  از  بخت  سیه  کار  من ، آه….

عجب می شود احساس کرد شمع را وقنی دلت همچون شمع روشن باشد.


او از همان اول معرفه بود.

فریاد زد...نه!!!و من هم، با او، هم صدا شدم.هر دو، از آمدنمان ناراضی بودیم.نامش را که پرسیدم، پاسخ داد:دل.

اما من نتوانستم خودم را، معرفی  کنم. چون هنوز خود را نمی شناختم.