میدونم مثنوی طولانیه ولی سعی کنید بخونیدش از استاد سایه(هوشنگ ابتهاج)زدم. آخه امشب وقتی کتاب سیاه مشق رو باز کردم این مثنوی باز شد و واقعاً به جا بود. امیدوارم برای شما هم جالب باشه.

دوش در عزلت جان فرسایی
داشتم همدم  روشن   رایی

شمع آن همدم دیرینه ی من
سوختن ها  را  آیینه ی   من

همه شب مونس و دمسازم بود
همدم  و  همدل  و  همرازم  بود
گرم می سوخت و می ساخت چو من
مستی خویش همی باخت  چو   من
گرچه آتش همه شب در تن داشت
نه فغان داشت و نه شیون  داشت
گرچه می داد سر خویش به باد
خنده می کرد و به پا می استاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
شب   تاریک  مرا  روشن   داشت

همه شب سوخت و  آواز نکرد
به  شکایت  دهنی  باز   نکرد
شمع از سوختنش پروا نیست
که درین سوختن او تنها نیست
مرگ اگر عاقبت این ره اوست
نیز پروانه ی  او  همره  اوست
به ازین چیست که دو یار به هم
ره  سپارند   سوی   ملک  عدم
نه   یکی  مانده  گرفتار  و  نژند
و آن دگر رفته ، رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم شب و روز؟
به      امید     که  بسازم در سوز ؟
که  خورد غم  چو  در آیم  از  پای؟
خود که گرید چو تهی سازم جای؟
گر  بسوزند  پر  و   بال     مرا
که  خورد  هیچ  غم  حال  مرا
شب   تنهایی  و   روز   غم    من
کیست جز سایه ی من همدم من

سایه  را  دوش  حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
قصه می گفت و پریشان می گفت
تب مگر داشت که هذیان می گفت
کس شنیدی سخن سایه شنفت ؟
من شب دوش شنیدم ، می گفت:
“ای  تن  خسته ی  رنجور  نزار
ای  به  جان  آمده  از یار  و دیار
چند  کاهد  ز  غم  و رنج تنت
که  تنم کاست ازین  کاستنت
شاعر سوخته دل درد تو چیست؟
ای گل تازه  رخ  زرد  تو  چیست؟
نوز  نشکفته  چرا   پژمردی
شاد ناگشته ز غم افسردی
شد  خزان تازه بهار تو چرا
زود  آمد  شب  تار  تو  چرا
عشق ناباخته بد نام شدی
دل  نپرداخته   ناکام   شدی
کس  ندیدیم   به  ناکامی  تو
عاشقی نیست به بدنامی تو
دگران از می غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
می ز هر جام که شد می نوشند
با بد  و نیک  جهان  می جوشند
نه  به   مانند   تو  نازک بین اند
هر کجا هست گلی می چینند
هر شبی با  صنمی   دمسازند
هر دمی دل به کسی می بازند
کام خود از گل و می می گیرند
نه ب ه  ناکامی  تو  می  میرند
گردش چرخ کسی راست به کام
که  ندانست   حلالی   ز   حرام!
تو  همه  عمر  غم  دل  خورده
خسته  و  سوخته  و  افسرده
نوز  ناگشته  جوا ن پیر  شده
اول  عمر  و  ز جان سیر شده

مردمی  کرد ه به  نامردم ها
نیش ها خورده ازین کژدم ها
دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم تو سوزن گشتند
با همه خلق جهان یار شدند
چون رسیدند به تو مار شدند
آشنا     ی همه   و  تنهایی
راستی را تو مگر عنقایی”
شمع اشکی دو بیفشاند و بمرد
روشنایی  بشد  و  سایه   ببرد

باز من ماندم و این شام سیاه
آه  از  بخت  سیه  کار  من ، آه….

عجب می شود احساس کرد شمع را وقنی دلت همچون شمع روشن باشد.